‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادب. نمایش همه پست‌ها
0

کتاب شعر افغانستان

باز هم سلام

مقدمه‌اي بر جريان شناسی شعر معاصر افغانستان عنوان پایان نامه ای است به قلم رضا چهرقانی که آن را جهت علاقه مندان شعر و ادب فارسی به خصوص هم وطنای گرامی خود به صورت کتاب الکترونیکی در ۲۸ صفحه تهیه کردم که امیدوارم از آن استفاده لازم را ببرید

داونلود مقدمه‌اي بر جريان شناسی شعر معاصر افغانستان


|
0

شعری برای دل خودم

Posted by زولانه on ۲۲:۳۹ in
  • از ظهور آب تا تبخير رنگ
  • گريه کردم من بر این رنگ قشنگ
    گريه کردم بر محل دفن نور
  • گريه کردم برسر خاک سرور
    گريه کردم بر مزار لاله ها
  • در نگاهم حسرت پروانه ها
    زير برگ برکه ای بی قاصدک
  • گريه کردم تا برويد نی لبک
    نی لبک بنديست از شعر و غرور
  • نی لبک را ما نميفهميم خوب
    نی لبک يک بغض بی بال و پراست
  • نی لبک دوشيزه ای بی مادر است
    شاعران شاپرک پر ميکشند
  • جرعه ای از نی لبک سر ميکشند
    تا ازين شهد شيرين پر شوند
  • خواب چوپانهای ديرين پر شوند
    گريه کن ای نی لبک بر راه من
  • گريه کن بر بره گمراه من
    من اسير کوه غولان مانده ام
  • دور از آوای رسولان مانده ام
    نی لبک آواز دوری در ره است
  • نی لبک آيا ظهوری در ره است؟
    مثل قتلی سرد و باران خورده است
  • زخم زيبايی که در من مرده است
    نی لبک آيا تب من ميرود؟
  • اين تلاطم از شب من می رود؟
    نی لبک با من بگو باران کجاست؟
  • ناجی سبز چمن زاران کجاست؟
    نی لبک من بی تبسم مانده ام
  • در پی دست ترحم مانده ام
    بغض با روحم تبانی ميکند
  • سايه با من سرگرانی ميکند
    هر که آمد دست بر بندم گذاشت
  • زخم يک سيلی به لبخندم گذاشت
    من ظهور قطره روی گريه ام
  • من تمام آبروی گريه ام
    در عروق من سواری در ره است
  • نی لبک آيا بهاری در ره است؟
    نيلبک آواز دوری در ره است
  • نی لبک آيا ظهوری در ره است؟
    نی لبک پيغمبرم رابانگ کن
  • آن مسيح مادرم را بانگ کن
    تا برويم بار ديگر در بهار
    تا نپوسم زير خاک انتظار

این قطعه شعر را وصف الحال همین لحظه دلم در وبلاگ گذاشتم دلیلش هم بماند


|
0

سالروز درگذشت نادیه انجمن

Posted by زولانه on ۲۲:۳۵ in ,
۵ نوامبر سومین سالروز درگذشت ناديه انجمن- Nadia Anjoman- شاعره مظلوم افغانستان زمین را تسلیت عرض میکنم.
نادیه با مرگ خود حماسه مظلومیت زن در افغانستان و اعمال خشونت علیه زن را به اثبات رساند. و به اثبات رساند که علارغم تمام کنوانسیونها و پروتکلها هنوز خشونت بر علیه زنان در جامعه ما به فراوانی رواج داشته و حتی مسببان این گونه اعمال خشونت آمیز که به قتل زن منجر گردیده از نگاه قانون و جامعه مرد سالار ما مصون میمانند و این خود سر آغازی میگردد بر اعمال خشونتهای بعد و شدیدتر چرا که شوهر نادیه پس از قتل او به بهانه خودکشی شخصی نادیه از قید بند رها گشته و پرونده مختومه میگردد و بدینسان زور و قدرت بار دیگر خون ناحق انسانی دیگر را در افغانستان از دادگری قانون بدر میآورد و به گوشه ای می افکند.
نادیه که قربانی تعصبات کور مذهبی و خانوادگی گشت ثابت نمود که وضعیت تحصیلی مردان در جامعه افغانستان نیز نتوانسته تاثیری بر روی باورها و خرافه پرستی های جاهلیت ما مردم داشته باشد خرافه پرستی های بی جا که بنام ناموس و اسلام خنجری بر پیکره نیم جان رشد و ترقی جامعه افغانستان گردیده.

ناديه انجمن شاعره اهل هرات كه توسط شوهرش به قتل رسيد

نادیه انجمن ( ۱۳۵۹ - ۱۳۸۴)، از شاعران جوان هرات بود که به سرایش غزل و شعر نو می پراخت.
این شمه ای است از شرح حالش بزبان خود او :"در پراضطراب‏ترين سال‏هاى انقلاب در هرات بدنيا آمدم؛ تحصيلاتم را با دو سال جهش در دبيرستان (ليسه) محبوبه هروى به پايان‏رساندم و اكنون شاگرد سال دوم دانشكده ادبيات و علوم بشرى دانشگاه هراتم. از زمانى كه خودم را به ياد دارم به شعر علاقه داشتم وزنجيرهاى شش ساله اسارت دوران طالبان، كه پايم را بسته بودند سبب شدند تا با پاى قلم وارد عرصه شعر شوم و لنگ لنگان قدمى‏بردارم. تشويق دوستان همدل دلگرمم كرد كه به اين راه ادامه دهم ولى هنوز هنگام گام زدن پاى قلم مى‏لرزد و خودم نيز. زيرا كه از لغزش‏درين راه خود را ايمن نمى‏دانم كه راهى سخت در پيش است و من نااستوار قدم."

نادیه در سال ۱۳۵۹ خورشیدی، در هرات در غرب افغانستان به دنیا آمد.
او از پانزده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد، اما آغاز شاعری او، مصادف بود با اشغال شهر هرات توسط گروه بنیادگرای طالبان.
طالبان، هر گونه فعالیت اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و سیاسی زنان و دختران افغان را ممنوع کرده بودند. نادیه ی نوجوان نیز، سالهای پر تب و تاب نوجوانی خود را در زیر سایه حاکمیت تندروهای طالبان گذراند.
او در آن سالها که زنان بدون داشتن محرم، حق بیرون رفتن از خانه را نداشتند، در خانه به طور خصوصی درس می خواند و در جلسات خصوصی و مخفیانه ادبی هرات شرکت می کرد.
نادیه انجمن از دست پرورده های کارگاه سوزن طلایی است. این کارگاه، در زمان حاکمیت طالبان، توسط شماری از فرهنگیان هرات ایجاد شده بود و در پوشش آموزش خیاطی به زنان، جلسات نقد ادبی و شعرخوانی دایر می کرد.
با سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱ میلادی، نادیه انجمن هم به ادامه تحصیل در مدرسه پرداخت و بعد وارد دانشگاه هرات شد و در دانشکده ادبیات به تحصیل پرداخت. نادیه سپس با مردی از کارمندان دانشکده ادبیات دانشگاه هرات به این امید ازدواج نمود که او را فردی روشنفکر یافته و خواد توانست با تکیه بر حمایتهای شوهرش راه پیشرفت و ترقی برای خود و یکی از مسببان رشد و شکوفایی شعر و ادب فارسی در افغانستان باشد.اما دریغ که این ازدواج سرفصل سرد زندگی او بود.
شوهر نادیه، او را از شرکت در جلسات مشاعره و نقد ادبی که در انجمن ادبی هرات برگزار می شد باز می داشت. فقط به این دلیل که نادیه ناموس اوست و او دوست نمیدارد همسرش در جمعی حضور یابد که مردان نیز شرکت دارند و آنگاه که دیدگاه ها به دو سو کشیده شد چنان نادیه را مورد لت و کوب قرار داد که این شاعره مظلوم بر اثر شدت لت و کوب در پنجم نوامبر سال ۲۰۰۵ میلادی، جان باخت.
نادیه جان باخت تا صدای مظلومیت زنان افغانستان را بار دیگر طنین انداز نماید
نادیه جان باخت تا غرور بیجا و ذهنیت واپس گرای مردان افغانستان را فریاد زند
سایت فارسی بی بی سی به نقل از پلیس هرات گزارش داد که آثار ضرب و جرح در جسد خانم انجمن مشهود بوده است.
پلیس همچنین گفت که شوهر خانم انجمن، در بازجویی های اولیه، به ضرب و شتم همسرش اعتراف کرده است.

برخی از نویسندگان و شاعران افغان در هرات، معتقد بودند که خانم انجمن، دست بالایی در غزلسرایی داشت و می توانست یکی از زنان سرآمد شاعر در افغانستان باشد.

نمونه ای ازاشعار نادیه انجمن


نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم

**

شب است و شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من
ز شوق شانه می‌كشد به رشته صداى من
چه آتشى است واعجب كه آب می‌دهد مرا
و عطر روح می‌دمد به پيكر هواى من
ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو
نسيم تازه می‌وزد به فصل انتهاى من
ز ابر نور می‌رسد چنان زلال روشنى
كه نيست حاجتى دگر به اشك‌هاى‌هاى من
جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود
به عرش لانه می‌كند كبوتر دعاى من
سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او
نگاه كن چه بى بهانه می‌چكد خداى من
ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى
قيامتى رسيده از سكوت ديرپاى من
مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم
به شب كه شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

**

من در فضای باور خود دود میشوم
آرام پیچ خورده و نابود میشوم
تا
دست های دلهره می پرورد مرا
در عمق
خوابها طپش آلود میشوم
وان دم به عزم حفره دیر آشنای خـاک
پا در رکاب لحظه موعود میشوم
گاهی زعشق خشک و سراب آفرین ابر
سوزان ترین کـویر نمک سود میشوم
اما خیال چشمه چو تر میکند مرا
در
بستر عطش زدگـی رود میشوم
گر سر نخی رسـد بمن از رشته امید
بر تار های نازک دل٬ پ
ود میشوم
این بی وداع رفته خیال آور من است
باز این منم که خاطره اندود میشوم
شب نیز کـم کمک ره خود
میرود ومن
محزون ترین سـروده بدرود میشوم

**

آزار مكش قفل دلم واشدني نيست
تنديس تمناي تو پيدا شدني نيست
گنجينه لطف تو بزرگ است بـزرگ است
درپيكره كوچك من جا شدني نيست
راه كه فرا روست دو خط متوازی است
يعني كـه حديث من و تو ما شدني نيست
توصيف مكن ازخط و خالم مفريبم
پروانه پـرسوخته زيبا شدني نيست
بي خود مده اميد بلندم به بهاران
سروي كه كمربُر شده بالا شدني نيست
شايد تـو مسيحا شده اي ليك مزن دم
دردي كـــــه دلـم راست، مداوا شدني نيست
كمرنگ ترين واژهِ ديوان حياتم
درخط كج و ريز كه خوانا شدنـي نيست
بگذار كه ناخوانده و بيگانه بميرد
اين واژاه نفرين شده معنا شدنـي نيست

شعر نو


صدای گامهای سبز باران است
اینجا میرسند از راه، اینک
تشنه جانی چند دامن از کویر آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اینجا میرسند از راه، اینک
دخترانی درد پرور، پیکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پیر و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش میبندد
نه حتی قطره اشکی میزند از خشکرود چشمشان بیرون
خداوندا!
ندانم میرسد فریاد بی آوای شان تا ابر
تا گردون؟
صدای گامهای سبز باران است!

**
يادهاى آبى روشن‏
ايا تبعيديان كوه گمنامى!
اى گوهران نامهاتان خفته در مرداب خاموشى‏
اى محو گشته يادهاتان، يادهاى آبى روشن‏
به ذهن موج گل‏آلود درياى فراموشى‏
زلال جارى انديشه‏هاتان كو
كدامين دست غارتگر به يغما برد تنديس طلاى ناب روياتان‏
درين طوفان ظلمت‏زا
كجا شد زورق سيمين آرامش نشان ماه پيماتان‏
پس از اين زمهرير مرگزا
دريا اگر آرام گيرد
ابر اگر خالى كند از عقده‏ها دل‏
دختر مهتاب اگر مهر آورد، لبخند بخشد
كوه اگر دل نرم سازد، سبزه آرد
بارور گردد
يكى از نامهاتان، برفراز قله‏ها
خورشيد خواهد شد؟
طلوع يادهاتان‏
يادهاى آبى روشن‏
به چشم ماهيان خسته از سيلاب و
از باران ظلمت‏ها هراسان‏
جلوه اميد خواهد شد؟
ايا تبعيديان كوه گمنامى!

**
فرياد بی آوا

صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گردون؟
صدای گامهای سبز باران است!

این مطلب را در اینجا و اینجا نیز میتوانید بخوانید


|
0

یک لحظه وطن داری

Posted by زولانه on ۲۲:۰۳ in
امروز کمکی بیکار بودم از این جهت مصروف شدم و این قالب جدید را برای وبلاگ ایجاد کردم که برای کار چند ساعته خوب است که در آینده شاید تغییراتی داده شود و همین روز بود که در پی وبگردی خود به قطعه شعری رسیدم از خانم کریمه ملزم پرکار که حیفم آمدم این شعر را در وبلاگ قرار ندهم

غباری بر دلم بنشسته از سودای دلداری

جهانی ابر در من بسته شد، دارد گهر باری

عذاب وزن هر رنجم به دوش چشم من بار است

و درد روح هم هر لحظه دارد دیده آزاری

کجا اهل دلی یابم درین غم خانه ی غربت

بیان حال گویم با هزار و یک گرفتاری

دلم بشکست و روحم شد پریشان خاطرم افسرد

ازین غربت سرا مانده به دوشم کوه غم خواری

مرا عزلت هزاران مرتبه به از چمن گردی

که اینجا بشکفد از خاطراتم بوی گل کاری

نیابی واژه ای زیباتر و شیرین تر از " میهن "

تمام عمر را گر خط به خط در سینه بشماری

هزاران بار سنجیدم، نمی ارزد نمی ارزد

سریر ملک بیگانه به یک لحظه وطن داری


|
0

رنج یک افغانی

Posted by زولانه on ۲۱:۵۳ in

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی

زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!


|

غربت نشین

Posted by زولانه on ۲۱:۴۸ in
این شعر که از برادرمان محمد کاظم کاظمی از افغانیهای مقیم مشهد می باشد که سال ۱۳۷۰ نوشته شده به منتهای زیبایی از درد غربت نشینان ایران خبر می دهد تقدیم به همه دوستان مهاجر

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***
چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌
كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

|

Copyright © 2009 از ديار غربت All rights reserved. Theme by Laptop Geek. | Bloggerized by FalconHive.